دوشنبه 12 مرداد 1394

...

   نوشته شده توسط: علی .م    

عطار آنست که خودش بو بده وگرنه مشک که خودش میبوئه!! انقذه از خودت تعریف نکن داداش. از خود تعریف کردن گه زیادی خوردنه!! اولا که شما واسه اینکه دوماد شوکت خانوم اینا بشی باس از فیلتر من رد شی! چون این دختر بابا نداره که. من از طرف ننه اش ماموریت دارم ته و توی تورو در بیارم! از قیافه ات که خوشم نیومد هیچ رقمه! این چه ریختیه آخه؟ مرد انقذه سفید؟! باس حتما بری سولاریون! اگرهم نخواستی روزی پنج ساعت به خودت روغن سرخ کردنی بمال برو روی پشت بوم زیر آفتاب وایسا! بعد هم تازه از این مدل ریشت اصلا خوشم نیومد. آدم یا نمیذاره یا وقتی گذاشت کلا میذاره! پرفسوری مرفسوری توی دولاب مرسوم نیست گرفتی؟ رشته تحصیلیت هم که داغونه. انرژی هسته ای هم شد شغل؟ جای پیشرفت نداره که. فوق فوقش آخر سر میشی سانتیفیوز! غیر از اینه؟ تازه از اون گذشته الان ما با خراج و اینا بستیم رفت. یعنی چی؟ یعنی دیگه تا دلت بخواد هسته وارد میشه. باس شغلتم عوض کنی. برو دنبال یه کار درست و حسابی. اگه شعور داشته باشی با خودم میبرمت توی مترو نخ دندون و صلوات شمار بفروشی! حالا از همه اینا هم که بگذریم هیکلت هم قناسه! باس حداقل هفت هشت سال روزی چهار شیش ساعت دمبل و هالتر بزنی تا شبیه آدم بشی! الان بیشتر شبیه استخونِ جناقِ مرغی! نه داداش اینجوریا نمیشه. دخترمون رو که توی جوب به دنیا نیاوردیم! برو داداش برو پی کارت هروقت شرایط مناسب رو چیز کردی بیا...


شنبه 10 مرداد 1394

...

   نوشته شده توسط: علی .م    

هیچوقت یادم نمیره اون سالی رو که توی دولاب زلزله اومد و خیلی ها بر اثر سیل سوختن! آقا بزرگم که اون موقع هنوز زنده بود و از صبح تا شب سرش توی این رساله و اون رساله اعتقاد داشت این همون عذابیه که به قوم لوط وارد شده! وقتی که زمین شروع به لرزیدن کرد من داشتم توی جوق با هوشنگ نون ببر پنیر بازی میکردم! سه چهار سالمون بود. یه هو دیدیم همه جا داره میلرزه. بعد یه هو یکی از کاجها به خود لرزید خم شد و روی دیگری افتاد!! ای دل غافل. یادم نمیره ممد خان همون موقع داشت سیگار کشون از اینور محل میرفت اونور محل نون بخره که یه تیکه آجر از یه جا زارپ خورد توی کله اش. چنون جیغی کشید که انگاری قوم لوط یه کاری باهاش کردن! سر و صورتش خونی بود. من و هوشنگ شانس آوریدم زنده موندیم وگرنه زنده نمیموندیم! یه ساعت بعد از زلزله یه هو آب همه جارو برداشت. مردم میگفتن سدِ دولاب بر اثر زلزله سوراخ شده! خدا بیامرزتش مهدی میکانیک رو. بلافاصله با یه اکیپ ویژه از بهترین مامورین اداره فاضلاب عازم محل شدن که پنچریه سد رو بیگیرن اما هنوز هم که هنوزه برنگشتن! وقتی با هزار بدبختی خودمو رسوندم خونه دیدم آقا بزرگم توی حیاط زیر درخت آلبالو نشسته و داره دعا میخونه. هی میگفت این همون بلاییه که به قوم لوط نازل شد! آقام گفت آخه پدر جان مگه ما لوطیم؟! آقا بزرگم نگاهی بهش انداخت و بعد سرفه ای کرد و گفت: گه نخور...!


دوشنبه 5 مرداد 1394

...

   نوشته شده توسط: علی .م    

چند وقت دیگه انتخابات شورای شهر دولابه! کل محل هم گیر سه پیچ دادن به من که چی؟ که باس کاندیداتور شی. انگار من ترمیناتورم!! هرچی میگم بابا من علاقه به قدرت و سیاست و اینا ندارم چیزشون بدهکار نیست. ما هم توی رودربایستی و این جور مسایل قبول کردیم دیگه. الان منتظر یه شعار توپ میگردم واسه کمباین انتخاباتیم! هوشنگ میگفت " شیر سماور تو ک..ن داور " خیلی شعار خوبیه! اما من گفتم نه. شعار باس به دل مردم نفوذ کنه نه به کو..ن مردم! ممد خان میگفت شعارت رو بذار " ای الهه ناز دولاب رو بساز " ! منم راست راست یه نیگاش کردم و گفتم ممد خان وقتی قر و قاطی میکشی همین میشه دیگه تو خودتو ساختی واسه هفت پشت دولاب بسه. شوکت خانوم که خیلی از کاندیداتوری من شنگول شده میگفت ننه اگه رای آوردی منو به عنوان سخنگوی خودت انتخاب کن! عینهو کاترین اشتنگ ! همچی خبرهای کمباینتو پوشش میدم که خودت نفهمی از کجا پوشش دادن! بعد هم گفت شعار انتخاباتی تو بذار " کی بیشتر از من واست میمیره " ! میگفت این عشق تورو به مردم دولاب انعکاس میکنه اونوقت همه تپ و تپ بهت رای میدن! تازه گیر داده بود که عینهو این کله گنده ها یه رنگ هم باید به عنوان سُمبل خودت انتخاب کنی که هرکی طرف دارتو بود نخِ اون رنگی ببنده به خودش! خیلی از پیشنهادش خوشم اومد. بهش گفتم حالا به نظرشما چه رنگی بهتره؟ زنیکه خرفت نه گذاشت نه برداشت زرت گفت " قهوه ای " !!!


یکشنبه 4 مرداد 1394

...

   نوشته شده توسط: علی .م    

... در ادامه عرایضم باید بگم که ما اصلا چیزی به نام بعد سوم نداریم. بعد سوم در واقع همون بعد دومه که یه جورایی بیشتر شده! البته من نمیخوام بگم جهان ما دو بعدیه. جهان ما لااقل سی چهل تا بعد داره! خود من شخصا در آزمایشگاه خونگی ام تا بعد بیست و چهارم رو کشف کردم! یه حالی میده!! میدونین دوستان شما هم میتونین این رو تجربه کنین. اگر شما بتونین با هشت برابر سرعت نور عین بز حرکت کنین! اصلا یه بعد هایی میبینین که نگو! چرا؟ چون هرچی سرعت بره بالاتر انسان شروع میکنه به برگشتن به زمان عقب اما وقتی که دیگه خیلی سرعت بره بالا انسان گه گیجه میگیره و در یک لحظه در زمان متوقف میشه! من اسم این پدیده رو گذاشتم انجماد زمان. فرمولش هم زیاد سخت نیست ببینید:
A+-CTT</ GH=M .دیدین؟ من پدرم در اومد این معادله رو حل کنم! درواقع این یه معادله خیلی مجهولیه که حل کردنش مستلزم رد شدن از بعد هفدهم و ورود بعد هجدهمه! من اصلا اعتقادی به تونل زمان ندارم. تونل از نظر من فقط تونل نیایشه! بقیه اش همش زره...!

بخشی از سخنرانی من در سمینار جهانی متا فیزیک و متا شیمی- دانشگاه اکسفورت!!


سه شنبه 30 تیر 1394

...

   نوشته شده توسط: علی .م    

الو؟ 911 دولاب؟
سلام. بله بفرماید مشکلی براتون پیش اومده؟
دونفر مرد غریبه وارد خونمون شدن. اومدن دزدی
نگران نباشین و آرامش خودتون حفظ کنین. از کجت مطمئنین اومدن دزدی؟
ساعت سه نصفه شب میان دزدی دیگه نمیان چس فیل بخورن که!
چس فیل نه پاف کورن! شما صورتشون رو دیدید؟
وا خاک به سرم اگه دیده بودم که از ترس بالا میاوردم!
چه عجیب! همه از ترس سکته میکنن. شما بالا میارین!؟
آره از بچگی همینجوری بودم.
خوب مهم نیست. شما توی خونه تنها هستین؟
نه شوهرمم هست منتها هرچی تکونش میدم بیدار نمیشه!
اوه. نکنه به قتل رسیده. آینه بگیرین جلوی گوشش ببینین نفس میکشه؟!
ای آقا نصف شبی آینه از کجا بیارم؟ وای خدای من صداشون از توی آشپزخونه میاد.
نگران نباشین. حتما گشنشونه. یه چیزی میخورن بعدش میرن!!
نه بابا آخه چیزی نداریم بخورن که. امشب شام درست نکردم.
جدی؟ پس خودتون چی خوردین؟
ما زنگ زدیم واسمون پیتزا آوردن.
خدای من! فست فوت؟ میدونین چقدر ضرر داره؟
دیگه چی کارکنیم. داشتم سریال میدیدم نرسیدم شام بپزم!
ها. همینه که دیگه شوهرتون نفس نمیکشه. دچار بیتوجهی شده!
وا زبونتو گاز بگیر. نفس میکشه عین خرس!
خوب پس زنده اس. دزدا هنوز توی آشپزخونه ان؟
والله نمیدونم. دیگه صداشون نمیاد. ولی یه سایه هایی دارم میبینم.
کدوم وری میرن؟
به سمت حمام!
توی حمومتون شامپو دارین؟
بله شامپو پرژک!
خدای من! علت دزدی مشخص شد.اونا برای دزدیدن شامپو سیر پرژک اومدن!!!
""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""
چند وقته سناریو مینویسم واسه آگهی های تبلیغاتی! حسابی کارم گرفته...


دوشنبه 29 تیر 1394

...

   نوشته شده توسط: علی .م    

من از همه خواهش میکنم در جریان این شادی هسته ای یه جوری شادی نکنین که برادرهای نیروی انتظامی اشک آور بزنن اشک همه مون در بیاد! خانوما اینور خیابون برادرها اونور خیابون. صدای دستها کمه ها ! ماشین که قولنومه نکردیم بابا ناسلامتی توافق هسته ای امضا کردیما ! بیا وسط. تازه ما ظریف مریفامون رو فرستاده بودیم ببین اگه یوقور موقورامون میرفتن چی میشد؟ ماشالله ممد خان. رقص زامبی داره میکنه وا به افتخارش یه کف هسته ای پسند بزنین! دوستان همینک به من اطلاع دادن که از فردا قیمت پراید به یه ملیون و دویست هزار تومن کاهش پیدا میکنه! برای سلامتی کارخونه سایپا صلوات. به به حاج آقا رضا هم اومدن وسط. من همینجا بگم هرکی امشب قشنگ تر برقصه یه کیلو هسته زرد آلو از طرف شورای محل بهش شاباش میدنا ! از خواهر های محترم که چشم ما هستن خواهشمندیم شئونات اسلامی رو رعایت کنن که یه وقت سوژه دست شبکه های تلویزیونی بیگانه مثل نشنال جئورافیک ندیم انشالله! خوب بندریا دستا بالا میخوایم آهنگ لب کارون رو بریم . به امید روزی انرژی هسته ای از سر و کولمون بره بالا .....


سه شنبه 23 تیر 1394

...

   نوشته شده توسط: علی .م    

با سلام خدمت شما بینندگان محترم و علاقه مندان به ورزش کشتی. صدای منو از ورزشگاه دویست نفری دولاب میشنوید. مسابقات قهرمانی جهان. جایی که تا ثانیه هایی دیگر فینال وزن 40 کیلوگرم آغاز میشه و صفدر دولاب پور دلاور مرد کشورمون باید به مصاف ارتین شاخمرادف از کشور روسیه بره! شور و حالی در سالن برپاست. یه حالی دارم که نگو ! تماشاچی ها یک صدا فریاد میزنن " بذار تو حال خودم باشم ". خوب حالا دو کشتی گیر روی تشک میان. یه کشتی گیر دیگه هم داره که البته اشتباه اومده و مامورین اونو به بیرون از تشک میبرن! داور مسابقه آقای نیهان آهان از هندوستان هست. خوب حالا دو کشتی گیر با هم دست میدن. صفدر دولاب پور رو با دوبنده آبی میبینین. حالا کشتی آغاز میشه. دو حریف روی سر و کله هم کار میکنن. این چهره که میبینین میروسلاف کلاشینکف مربی تیم روسیه هست که کنار زمین شاخمرادف رو راهنمایی میکنه. حالا صفدر میره برای زیر یه خم اما موفق نمیشه. حریف هوشیاره. تا میبینه صفدر داره میاد اون میره! حالا یه حمله از شاخمرادف. صفدر دولاب پور هم اجازه نمیده که شاخمرادف بذاره توی کاسش! خیمه سنگینی زده. تماشاچی ها یک صدا فریاد میزنن : " صفدر خیمه بزن- صفدر خیمه بزن " و صفدر هم هنوز داره خیمه میزنه! حالا داور دو کشتی گیر رو از هم جدا میکنه و به اونا تذکر میده که اگه نتونن فن بزنن بهشون اخطار میده. البته داور گه میخوره! حالا دوباره دولاب پور یورش میبره به سمت حریف. مثل یه ژیان ! عذر میخوام مثل شیر ژیان. آفرین صفدر چه میکنه کمر حریف رو گرفته و داره فشار میده حالا میره که حریف رو روی پل ببره اما نمیتونه و به زیر پل میبره که این خطا هست! حالا من چشمم سیاهی میره! مثل اینکه برق ورزشگاه قطع شده! بله برق میره و حالا بازی باید متوفق بشه اما مثل اینکه نمیشه! حالا یک نفر توی تاریکی زیر دو خم منو گرفته که فکر میکنم اشتباه گرفته!! عجب وضعیه. بینندگان عزیز یه دقه گوشی دستتون باشه من اینو فیتیله پیچ کنم الان میرسم خدمتتون...!


دوشنبه 22 تیر 1394

...

   نوشته شده توسط: علی .م    

.... بیداری ننه؟ پاشو دیگه نیم ساعت دیگه اذون رو میگن باز میمونی بی سحری ! صدای خر خرش تا توی پله هام میاد جونم مرگ شده . انگار نه انگار ماه رمضونه. اوهوی پا میشی یا بیا پاشونمت ! گرفتاری شدم به خدا ! غصه بهشت و جهنم اینم باید بخورم. حیف که آرتقوز دارم وگرنه با لگد میرفتم توی در ! حیف از این کاچی که من واسه این خاک بر سر پختم! به به چه بویی. این کاچی رو به زن آبستن بدی در جا میزاد ! با تو ام نره بز ! پاشو نمازتو بخون بعد سحری کوفت کن. ملایکه قهرشون میگیره وا ! هرچی ننه خدا بیامرزش زن با خدایی بود این بی دین و ایمونه. اصلا انگاری هشت پشتش گبر بودن ! اصلا به من چه؟ من وظیفه همسایه گری مو به جا آوردم. کاچی رو هم خودم میخورم که قوت جونم باشه. بذار این کره خر هم عینهو خرس خرناس بکشه تا جون از کون..ش در بره! ببین من دارم میرم ولی فردای محشر اگه دست و پاتو گرفتن با لگد انداختنت توی بغل مار غاشیه نگی تقصیر شوکت خانوم بودا . 


من اگه بدونم این سنت که باس همسایه هارو هم موقع سحری بیدار کرد رو بار اول کدوم خری اختراع کرده مار غاشیه رو چنون میکنم توی دهنش که از حاشیه اش بزنه بیرون...!!!


یکشنبه 21 تیر 1394

...

   نوشته شده توسط: علی .م    

مشکوکه! مرگ اوس عباس هم عینهون مرگ ویتنی هوستو و مایکل جردن مشکوکه! وقتی پرستارش وارد حموم میشه میبینه که اوس عباس با کله رفته توی در خلا و خون همه جارو برداشته! پزشکی قانونی دوروز بعد از مرگ اعلام میکنه که در خون اوس عباس مقدار زیادی درازپام مشاهده شده! اما آیا عباس آقا دراز پام مصرف میکرد؟ جواب این سوال پیش جعفر آمپول زنه. اون میگه " عباس برای تزریق اومد پیش من. گفت بهم آنتی بوتیک بزن! گویی سرما خورده بود. منم بهش زدم ".  اما در خون اوس عباس هیچ نشانه ای از آنتی و اینا نبود. پس دراز پام چگونه وارد اون شده بود؟! دکتر حسن آپاراتی بعد از بررسی مجدد پرونده اوس عباس و خود اوس عباس به نتایج جالبی دست پیدا کرد! بله. آثار کبودی بر زیر گلوی اوس عباس ! اینجا بود که فرضیه ای جدید مطرح شد. قتل ! آیا کسی سعی کرده اوس عباس رو خفه کنه و چون نتونسته بهش دراز پام تزریق کرده؟ یا اول دراز پام تزریق کرده و بعد سعی کرده اونو خفه کنه ؟ ها؟ قاتل چه انگیزه ای داشته؟ پرستار اوس عباس در بازجویی گفته بوده که شب قبل از حادثه صدایی شبیه ناله ای خفیف از توی حمام میومده اما بلافاصله قطع شده. پلیس پس از بازرسی کامل صحنه به مورد عجیبی در حمام برمیخوره! بله یک سوسک که به طور باور نکردنی نشسته بوده روی دیوار! آیا این سوسک ارتباط مستقیمی با قتل داشته؟ آیا قاتل یا قاتلین از سوسک برای منحرف کردن ذهن پلیس استفاده کردن تا همه به سوسک مشکوک بشن؟ آیا پرستار اوس عباس انقدر خر بوده که نمیفهمیده سوسک ناله نمیکنه؟...

پایان قسمت اول


سه شنبه 16 تیر 1394

...

   نوشته شده توسط: علی .م    

قطار تهران- لندن شروع به جرکت کرد! مسافران همه در کوپه هایشان نشسته بودند و از پنجره با فک و فامیلشان بای بای مینمودند. نم نم باران به صورت رگبار پراکنده پنجره ها را خیس میکرد! در کوپه شماره هشت محمود آقا به اتفاق اعظم خانوم همسرش و کاظم و میترا فرزندانشان با هم اختلاط مینمودند! محمود آقا از خاطرات دوران جوانیش برای فرزندانش میگفت و اعظم خانوم در حالیکه با گوبلن بافتنی میبافت زیر لب دعای سفر میخواند. آنها برای دیدن اماکن متبرکه لندن راهی آنجا بودند! چند دقیقه ای که از حرکت قطار گذشت اعظم خانوم گوبلن را به کناری نهاد و برای همه چایی ریخت از توی فلاسک ! همه هم از او تشکر کرده و شروع به فوت کردن چاییشان نمودند ! آنها خانواده خوشبختی بودند و در کل فامیل زبانزد هم بودند از بس خوشبخت بودند! محمود آقا چایی اش را که خورد با صدای بلند گفت: اعظم دستت درد نکنه. دو غزال بود؟ اعظم خانوم لبخندی زد و گفت: اوا این حرفا چیه محمود آقا. نوش جان. نه محسن بود! در همین لحظه قطار وارد تونل شد و ناگهان صدای شلیک گلوله بلند شد ! وقتی قطار از تونل بیرون آمد پیکر خونین و نیمه جان محمود آقا در حالیکه جانی نداشت غرق خون بود! بله. او به قتل رسیده بود! اما چه کسی اورا کشته بود؟ آیا اعظم خانوم از تاریکی استفاده کرده بود و با یک تپانچه دست به این کارزده بود؟ انگیزه او برای این کار چه میتوانست باشد؟ ......


بخشهایی از رمان پلیسی جدیدم به نام قتل در قطار تهران - لندن !

اگر میخواهید از راز این قتل پررمز و راز سر در بیاورید کتاب را از مراکز معتبر و دکه های روزنامه فروشی تهیه نمایید.


دوشنبه 15 تیر 1394

...

   نوشته شده توسط: علی .م    

یک مرده شوری داشت مرده میشست

محکم شست مرده هه دردش گرفت!

بلند شد داد زد : مرده شورتو ببرن یواش تر!

همون موقع دعاش مستجاب شد و مرده شوره مرده شوره رو بردن!

الان میت همینجوری نشسته افتاده توی غسال خونه.

آب هست 

سدر هست

کافور هست

ولی همه مرده شورا رو بردن...!


شنبه 13 تیر 1394

...

   نوشته شده توسط: علی .م    

به گربه گفتن شاهدت کیه؟ گفت پیف پیف بو میده! حالا حکایت ماست که نه شاهد داریم نه بو میده !! به نظر من اصلا نمیباس به گربه میگفتن! به گربه چه مربوطه؟ حالا دیگه گربه هم واسه ما آدم شده اظهار نظر میکنه؟ میگن یه روز به بوقعلی سینا گفتن بعد از یه عمر زندگی و کسب دانش و اینا از زندگی چی فهمیدی؟ برگشت گفت به تو هم باید توضیح بدم گوسفند؟! خوب راس میگه. چی کار داری بوقعلی سینا چی فهمیده؟ برو ببین خودت چی فهمیدی نفهم ! من یه بار خواب بودم خواب دیدم بعد که بیدار شدم چون دیگه خواب نبودم خواب هم ندیدم!! زندگی هم یه چیزی توی همین مایه هاست! چشم به هم بزنی فکر میکنن چشمک زدی! در صورتیکه اصلا هم اینطوری نیست. اینهمه ستاره از صبح تا شب به عالم و آدم چشمک میزنن. باس رفت خرشون رو گرفت؟ میگه که چیز عقرب نه از ره کین است / اقتضای طبیعتش همینه که هست! میخوای بخواه میخوای نخواه. اما هرچیزی رو که واسه خودت میخوای واسه بقیه هم باس بخوای ! دلبخواه نیست که ! مرتیکه الاغ! شیطونه میگه همچین بزنم توی دهنش که صدای بوقعلی سینا بده وا ....!


چهارشنبه 10 تیر 1394

...

   نوشته شده توسط: علی .م    

چند وقته دارم روی خودم کار میکنم که وقتی میخوام راه برم واسه خودم جفت پا نگیرم اما نمیشه که نمیشه! پریروز رفتم پیش روانگاو ! گفت این یه جور حس سرخورده دوران طفولیته! بعد هم یه آزمایش ادرار برام نوشت با یه مامو گرافی! اما من خودم میدونم چیزیم نیست. اینا همه مال این کفش جدیداییه که خریدم. البته مال سنگفرش خیابون هم میتونه باشه وا ! من نمیفهمم این طرح سنگفرش کردن خیابونهای دولاب رو کدوم خری برد توی مجلس شورای قضاییه تصویب کرد !! حالا کل مملکت کفش خاک و گله ! فقط همین دولاب این وسط باس سنگفرش میشد؟ یه موقعهایی این مسئولین یه کارایی میکنن که انگار نه انگار مسئولینن ! هرکی ندونه فکر میکنه شوکت خانومن ! البته من نباس منتظر این و اون باشم. باس خودم به خودم کمک کنم که جفت پا نگیرم دیگه واسه خودم. برای همینم رفتم ثبت نام کردم توی کلاسهای ژیملاستیک که تمرکزم بره بالا ! یادم باشه حتما فردا برم آزمایشهامو بدم. یه موقع خدای نکرده ممکنه هیپوفیز گرفته باشم و خودم بی خبر باشم...!


سه شنبه 9 تیر 1394

....

   نوشته شده توسط: علی .م    

تورو به روح ننتون منو نشونین بالای مجلس! من ترس از ارتفاع دارم تو نمیری؟ چشم حالا که گیر دادین میشینیم دیگه! به به حاج خانوم این سفره اس یا خاتم کاریه؟! چقذه زحمت کشیدین. بله من روزه ام. قربون شما برم نماز و چیزای شما هم قبول باشه! اذون نگفتن؟ خوب دیگه چیزی نمونده. حاج آقا شرمنده کردین مارو واقعا. انشالله یه شب هم تشریف بیارین خونه من یه گهی بالاخره پیدا میشه دور هم میخوریم !! حدیث داریم افطار اگر به جماعت برگذار بشه صوابش انقذه زیاده که ملائکه هم نمیتونن بشمرن مخشون هنگ میکنه. اصلا همه چیز جماعتش خوبه غیر از مستراح رفتن که تاکیید شده فرادا باس بره آدم !! دست شما درد نکنه عجب عطری داره چاییه. یه غزاله یا دوغزاله؟؟ غزال که هیچی خر هم باشه ما میخوریم ! خوب اذون هم که گفتن. بفرمایید حاج آقا. انقدر گند و گه سر میز هست آدم نمیدونه از کجا شروع کنه ! من اول یه استکان چایی میخورم گلو و اینام نرم بشه بعد در خدمتتون هستم مث گاو ! دیشب داشتم کتاب شیخ کلنگی رو میخوندم توش نوشته بودم موقع افطار یه دعایی هست که اگر بخونین تا چهل و شیش نسل اینور تر و اونور ترتون بدون ویزا میرن بهشت. اگه اجازه بدین من یادداشت کردم گذاشتم توی جیبم براتون بخونم :

" لقد کان مسلمون من کل شیئ و هدا حجت علی ما لیس بهی مشرفون ! یا ایها الذین آمنو یتوسل به ایدیهم و ان الله مع المتوسلین "

خوب بفرمایید. چیز از دهن افتاد...


دوشنبه 8 تیر 1394

...

   نوشته شده توسط: علی .م    

خواهم آمد روزی و یه چیزی خواهم آورد

خواهم آمد لگدی را به گدا خواهم زد !

کور را خواهم گفت : مگه کوری مشتی؟

ابر را جر خواهم داد !

بادبادک را به فنا خواهم داد

سر هر دیواری مینویسم فحشی !

پای هر پنجره ای شعری خواهم خواند از اندی !!

هر کلاغی را کاجی خواهم داد عینهو مسکن مهر !!

آشتی خواهم داد

آشنا خواهم کرد

راه خواهم رفت

کیک خواهم خورد

جیش خواهم کرد !!

هرکه با مرغ هوا دوست شود

ریده انگار به مرغان زمین..!!


تعداد کل صفحات: 23 1 2 3 4 5 6 7 ...