دوشنبه 5 مهر 1395

...

   نوشته شده توسط: علی .م    

انقذه بدم میاد از اولِ مهر که نگو. صبحها تویِ خیابون یه سری موجوداتِ اسکل یه کوله پشتی با طرحِ بارباپاپا انداختن رویِ کولشون و عینِ بز میدون طرفِ مدرسه و توی راه هم هی جیغ میزنن!! دلم میخواد به هرکدومشون که از بغلم رد میشن چنون پس گردنی ای بزنم که با سر برن تویِ جوق ! یه جوری خوشحالن که انگار عروسیِ ننشونه! خوب اسکل بعداً که بزرگ شدی میفهمی چقذه خر بودی! باس دوازده سیزده سال عینهونِ بز درس بخونن بعد تازه اگر مخشون بکشه برن دانشگاه و چهار سالم اونجا جون بکنن تا بلکه آخرش از توشون دوتا لیسانسه در بیاد. بعد تازه به چه دردی میخوره؟ الان کنجد پاشِ نونواییِ شاطر حسن فوقِ لیسانس داره! اسکلن دیگه. بچگی هم عالمِ خریتِ غریبیه ! یکیشون داره رد میشه. الان با لگد همچی میزنم زیر ک..نش که زِ گهواره تا گور دانش بجوبه! کره خر...


شنبه 3 مهر 1395

...

   نوشته شده توسط: علی .م    

دوش وقت سحر دوش رو گرفتن به هیکلم ! از بس که قرار بود همش یه پیک بزنم اما هرچی پیک بود زدم! باز خدارو شکر هوشنگ عینِ بز به موقع رسید! حالا مرتیکه گاو چنون آبِ سرد رو بسته بود به خیک ما که هرچی زدیم پرید. هنوز که هنوزِ همه جام یخ زده! یخده گرم که شدم پا میشم میرم سراغِ سرکیس! بهش بگم آخه مرتیکه بد ارمنی این هم عرقِ تو دادی دستِ ما. حالا گیرم من نه یه آدمِ حسابی! اگر میخورد و سنگوف میکرد چه غلطی میخواستی بکنی؟ همه جام یخه! بد جاهاییم هم یخه...!


یکشنبه 28 شهریور 1395

...

   نوشته شده توسط: علی .م    

تا خیلی سفر نکنه آدم عمرا پخته نشود خامی ! رویِ همین حساب بود که ما دو سه روز پا شدیم رفتیم ایرانگردی که با جاذبه های توریسمی و اینایِ آشنا بشیم! آقا این ایران چقدر توریسمه لا مصب ! اول رفتیم گنبد سلطانیه تبریز رو دیدیم که از جاذبه های توریسمیِ اهوازه! یه چیزِ دکلی بود عینهونِ کوره هایِ آجر پزیِ دولابِ خودمون. منتها فرقش این بود که زمانِ سلسله اشکان اینا به جا مونده بود! بعد از اونور انداختیم رفتیم کرمونشاه. یه چیزِ بستان داشت به چه گندگی که عکس و اینایِ سه چهارتا شاه رو روش بدونِ رنگ در آورده بودن! من هرچی زور زدم نفهمیدم کدوم شاها بودن ولی خوب شاه بودن. تاج داشتن! البته من حدس میزنم یکیشون صفی علی شاه بود و اون یکی هم شیر شاه ! حالا اگه عمری باقی بود دوباره میرم و ته و توشو در میارم! ولی از همه بهتر حمامِ وکیل بود که تویِ تبریز واقع و اینا شده بود! وقتی به ما گفتن داریم میریم حمومِ وکیل ما هم جلدی پریدیم تویِ بازار و دوسه تا لیف و سنگِ پا و اینا خریدیم که بریم حموم و بلکمم یه مشت و مالی بگیریم! اما همچی که اونجا رسیدیم دیدیم نخیر از این خبرا نیست! چند تا عروسک گذاشته بودن اونجا از الکی. تازه خزینه اش هم آب نداشت! منم که دیدم اینجوریه از حرصم رفت یه شمعی رو که تویِ حموم فوت کردم که دلم خنک شه! بقیه هم فکر کردن تولدمه و اینا و کلی واسم دست زدن و کل کشیدن!! البته بعدا فهمیدم اون شمعه مالِ یه بابایی بوده به نام شیخِ بهایی که همینجوری واسه خودش شونصد سال روشن بوده! به درک که روشن بوده اصلا. انقذه بدم میاد از بهاییها!! اونم از شیخاشون...!


یکشنبه 21 شهریور 1395

...

   نوشته شده توسط: علی .م    

خوب شد صورتمو سنگِ پا زدم! خودش خود به خدایی پیلینگ شد. پوستِ آدم قلبِ دوم آدمه. البته برم این پیشونیمم یه بوتاسک کنم بد نیست. از بسکه به نوه شوکت خانوم اخم کردم چروک شدم! فقط بدیش اینه که گرونه لامصب. چس مثقال بوتاسک به آدم میزنن قیمتِ خونِ آقاشون رو میگیرن. البته میتونم هم بکشم پوستمو ولی خوب دکترش باس خیلی کار درست باشه وگرنه اگه زیاد بکشه اونوقت چشمم ممکنه بیفته درِ باسنم! پول آدمو خوشتیپ میکنه. بذار ببینم کلاً چقدر پول دارم. چهل و پنج هزار تومن! با این پول خیلی خوشگل هم که بشم تازه میشم شبیهِ علیرضا خمسه! حالا کو تا دی کاپریول و جرج کلونین ! حالا عجالتاً یه مسواک بزنم ! خرجش هم کمتره. خمیر دندونم کو؟ اوه اوه یادم اومد. اونشب اشتباهکی به جایِ کرمِ دور چشم مالیدم به دستام ! خوب ولش کن. بذار لا اقل موهامو ملوسی شونه کنم یخده از این قیافه در بیام. به به ! ننه کجایی ببینی چه جوانِ نعنایی داری! هان نعنا علف بود. رعنا ! یا جده سادات. هرچی شونه میزنم بدتر میشه که! ننه همون بهتر که نیستی ببینی! خدا وکیلی این قیافه اس من دارم؟ همه به ننه باباشون میرن میشن پل نیومنگ و الیزابت تابلو! ما زرت به شوهر عمه مون رفتیم این شد شکل و اینامون...!


چهارشنبه 17 شهریور 1395

...

   نوشته شده توسط: علی .م    

چهار صد تا کانال داره این ماهواره اونوقت یکیش یه غذایِ درست و حسابی به آدم یاد نمیده که درست کنه! بفرما. ماهیِ سالامونگ با روغنِ زیتون. خوب آخه مرتیکه خر من اگر پول داشتم ماهی بخورم که نمیشستم برنامه تویِ گه رو نیگا کنم! اگه مردی با تخم مرغ و نون بربری یه غذا آموزش بده که شبیهِ فیله مینیوم باشه! بذار کانال رو عوض کنم بلکمم یه جا دیگه غذایِ ارزون و اینا یاد بده. زکی ! شرابِ سفید با میگونِ سوخاری! بابا اینا عجب الاغایی هستن تو نمیری. حالا گیرم یک در میلیون ما ارثِ بابامون بهمون رسیده بود و میگون هم داشتیم ، سوخاریش رو از کجا بیاریم گوساله؟! اونم چی؟ با شرابِ سفید. شراب که گیرِ من نمیاد داداش تویِ این اوضاع و احوال. مالِ اعیوناس. من فقط تویِ یخچالم یه نصفِ لیوان خاکشیر دارم و بس ! اینام که همه کانالایِ سیاسی و ایناس. توش همه چی یاد میدن اما غذا نه . شیطونه میگه پاشم زنگ بزنم شبکه جن بگم بابا یه گهی آموزش بدین که ما بتونیم بخوریم. شماره شو از کجا گیر بیارم حالا؟ ولش کن الان یه فیلم از تخم مرغ و نون بربری میگیرم میفرستم واسه گزارشگرِ من و تو ! بالاخره مسئولین باید به این چیزا هم رسیدگی کنن و اینا دیگه...


سه شنبه 16 شهریور 1395

...

   نوشته شده توسط: علی .م    

از بس کتاب خوندم قیافه ام شده عینهو ارشمیقس ! چی کار کنم دیگه عاشقِ علم و دانش و اینام. یه عمره دارم نورِ چراغ میخورم که معرفتم زیاد بشه! مطالعه تویِ تخم و ترکه ما ارثی بود. آقام خدا بیامرز هم با اینکه سواد نداشت ولی همش سرش تویِ روزنومه بود! خدا بیامرز عکساشو نیگا میکرد بعد از رویِ عکسا حدس میزد که متنِ خبر چیه؟! خیلی هم سیاسی بود آقام. اوایلش طرفدار حزبِ توده بود بعد از یه مدت که دید توده خوب نیست زد تویِ کارِ فاشیسم! طرفدارِ هیتلر و موسیلینی شد! هی به ننه خدا بیامرزم میگفت بیا یه پسرِ دیگه بیاریم اسمشو بذاریم آدولف ! بعد از یه مدت دید که نخیر فاشیسم از رماتیسمم بدتره و اینا خلاصه بعد از یه مدت رفت توی انجمن اسلامی و اینا. کلاً خدا بیامرز تکلیفش با خودش معلوم نبود تا اون لحظه که دیگه داشت از دنیا میرفت. اونوقت بود که منو صدا کرد و گفت پسرم من دیگه دارم از دنیا میرم اما تورو توصیه میکنم به نهیلیسم ! از بس که سلمبه قلمبه حرف میزد من نفهمیدم چی میگه! بعد هم که دارِ فانی و اینا رو وداع گفت.
آره خلاصه منم همش سرم تویِ کتابه! الان شیفته ادبیاتِ لهستان قبل از انقلابِ صنعتی ام! تا خدا چی بخواد و اینا...


یکشنبه 14 شهریور 1395

...

   نوشته شده توسط: علی .م    

دیشب در حالِ آواز خوندن و اینا زیرِ دوش بودیم که یه هو آب قطع شد. عینهونِ این میمونه که وسطِ کنسرتِ شهرامِ شجریان یه هویی برق بره. خیلی حس بدیه. ما همینجوری کفی و اینا تویِ فکر قطعیتِ آب بودیم که یه هو یادمون افتاد ای چیزِ غافل این ماه یادم رفته قبضِ آب رو بدم! فراموشکاری باعث میشه فراموشی بر آدم مستولیق بشه! تنها کاری که تونستم تویِ این وضعیتِ برغنج انجام و اینا بدم این بود که وایسم کفهایِ رویِ سر و کله و صورتم بخار بشه و به شکلِ معیناتِ گازی خود به خدایی از بین بره! الان سه روزه همینجوری وایسادم اما هنوز یخده اش معیانات نشده! امیدم به خداس فقط شانس بیارم از گشنگی نمیرم خیلیه! خدا همیشه بنده هاشو موردِ آزمایشِ الهی و اینا قرار میده! یکی رو میندازه تویِ آتیش یکی رو میندازه تویِ چاه یکی رو هم مثلِ من وقتی زیرِ دوشه موردِ خشکسالی قرار میده...!


یکشنبه 7 شهریور 1395

...

   نوشته شده توسط: علی .م    

 با حلوا حلوا خوردن که دهنِ آدم شیرین نمیشه نوکرتم! حالا تو هی واسه ما از سواحلِ مدینه و ترانه و اینا تعرف کن. اینجور جاها گرونه. به ما نمیخوره. من میخوام برم یه ساحلی جایی که هم دریاش دریا باشه هم ساکت و آروم و قشنگ و مشنگ و اینا باشه هم آنتالیان نباشه که بمب بذارن زیرِ آدم! گرفتی؟ میخوام یه چند روزی برم سفر برای ریلسکیشن! سیصد هزار تومن هم بیشتر ندارم ! حالا تویِ اون کامپیوترت بزن ببین کجا به بودجه من میخوره پاشم برم! دریاچه ارومیه؟ چند در میاد؟ اوه اوه چهارصد گرونه که. ولی خوب چاره ای نیست بینیویس اسممو دیگه نهایتش صد تومنم وام میگیرم! همینکه دریاچه داره و تویِ مملکتِ خودمونه خوبه! بیخودکی هم ارز از کشور خارج نمیکنم...!


شنبه 30 مرداد 1395

...

   نوشته شده توسط: علی .م    

صد و سی نفر آدمِ گنده پاشدن رفتن ژیوریودانیرو بعد رویِ هم رفته سه تا مدال گرفتن! بابا مصبتون رو شکر. خوب میگفتین من میرفتم منیریه واستون خوشگلترشو میخریدم میومدم. از همه ضایع تر اون ابرام چرخیه بود که سی دور دورِ خودش چرخید بعد اون کلنگه رو ول کرد خورد توی قفس !! خوب نوکرتم بلد نیستی نکن. خوب نیست آدم از خودش تعریف کنه اما من یه بار تویِ عالمِ عصبیت مملی رو از بیخ گرفتم چنون پرتش کردم که وسطِ میدونِ درخونگاه اومد پایین! ای بابا اون موقعها این کارها ورزش مسحوب نمیشد که وگرنه من لا اقلکم شیش هفت تا مدالِ المپیک داشتم! اون دوچرخه سوارم که با آق دایی خورد زیمین خیلی خیطی بالا آورد جلویِ اون همه خارجی و استکبار ! بابا دیگه دوچرخه سواری رو که هربچه ای بلده. همین فریدون نوه ممد خان نه تنها با دو چرخه از رویِ جوب میپره بلکمم تک چرخ میزنه عینهونِ بز ! اونوقت اون داداشمون با چهل سال سن پاشده رفته اونجا نتونسته یخده دوچرخه سواری کنه که هیچ تازه چارچرخش هم رفته هوا جلویِ مردم. ای روزگار...


یکشنبه 24 مرداد 1395

...

   نوشته شده توسط: علی .م    

این قطارش چرا انقذه تکون میخوره؟ بابا بیست هزار تومن پول بلیط دادم ناسلامتی. هیچکس هم نیست پاسخگو باشه! با تردبیل میرفتم مشهد بهتر بود تو نمیری! هم تکونش کمتر بود هم تندتر میرفت! شیطونه میگه یه گزارش بیگیرم واسه گزارشگر من و تو. هی میگن برجام برجام. پس کو؟! این قطاره قبل از برجام هم همین قطار بود الانم همین قطاره! یکی نیست بگه بابا حالا که تحریمها برداشته شده چرا یه قطار وارد نمیکنین که زوارِ حرم دل و رودشون نپیچه تو هم! خدا کنه این رونالد ترامپت اونجا وزیر بشه . این اوباما هم سیاه بود هم سیاه باز بود. برداشته پولایِ مارو بلوک کرده نا مسلمون ! من میگم چرا چند وقته پول ندارم نگو اوباما برداشته! کوفتت بشه به حقِ امامزاده ابوالحسن! خرجِ دوا درمونِ بچه هات کنی ایشالله ! الان من با پنجاه هزار تومن دارم میرم یه ماه مشهد ! پولا رو کجا گذاشتم راستی؟ ها یادم اومد جاساز کردم توی خشتکم. ای بابا برقا چرا رفت؟ حالا تویِ تاریکی من چه جوری خشتکم رو چک کنم؟! آها تونل بود. خوب خداروشکر. راستی یادم باشه از مشهد که خواستم برگردم یه کیلو کیشمیش بیگیرم واسه شوکت خانوم. خیلی سفارش کرد بنده خدا. زرشک گفت یا کیشمیش؟؟ یادم نیست. حالا من کیشمیش میگیرم مهم اینه که تبرک باشه و گرنه زرشک همون کیشمیشه دیگه. بگیرم یه کم بخوابم بلکه خستگیم در بره. اوه اوه افتاد توی دست انداز به گمونم. پاشم برم یه سر پیشِ آقایِ راننده بگم داداش یه کم یواشتر برو. باقالی که نمیبری زوار داری میبری مشتی...!


چهارشنبه 20 مرداد 1395

...

   نوشته شده توسط: علی .م    

دیروز تویِ پارک سر دولاب یه سگ دیدم اندازه خر ! طرف سه تا قلاده به سگه بسته بود دوتا هم به خودش که یه وقت با هم دیگه درگیر نشن ! من در راستایِ حمایت از سگها و حفظ محیط زیست و انسان دوستی رفتم جلو یه دستی به سر و گوشِ سگه بکشم! نزدیکش که شدم تویِ چشماش نگاه کردم اونم تویِ چشایِ من نگاه کرد. دستمو بردم طرفش که نازش کنم که چیزت روزِ بد نبینه! چنون گازی گرفت دستِ منو که صدایِ عربده ام تا گود عربها رفت! الان بیمارستانم! دکتره میگفت احتمالا دستتو باس بندازیم دور یکی دیگه بذاریم جاش! یه چیزی تو مایه های پیوند مغز به استخوان و این داستانها ! یعنی مرده شورِ هرچی محیطِ زیسته ببرن ! گورِ بابایِ انسان دوستی!! اصلا تقصیرِ منِ میخواستم به حیوانات محبت کنم. هی میشینن توی ماهواره زِ ر میزنن که با سگها دوست باشین! سگ رفاقت حالیشه آخه؟ اگه دوزار معرفت داشت دستِ منو جر نمیداد! بذار از بیمارستان پامو بذارم بیرون هرچی سگ تویِ خیابونه گاز میگیرم...!


یکشنبه 17 مرداد 1395

...

   نوشته شده توسط: علی .م    

یادش به خیر یه زمانی دولاب واسه خودش المپیک داشت صد تایِ ریو ژو دانیرو ! عکساش هست. من خیلی بچه بودم که آقام واسه المپیکِ دولاب انتخاب شد! رشته اش پرش با بوکس بود!! خدا بیامرز خیلی تویِ این رشته مهارت داشت از بس که تو خیابون از رویِ سر مردم میپرید و با مشت میزد توی دهنِ نفرِ جلویی! یادمه همه رو برد و رسید به فینال. حریفش هم ممد خانِ خدا بیامرز بود که اون موقعها واسه خودش یال و کوهانی داشت!! تقریبا سه برابرِ آقام بود. ننم از صبح داشت عینهو ابرِ بهار گریه میکرد که نکنه ممد خان بزنه آقامو شل و پل کنه. راسیاتش آقامم یه نموره گرخیده بود چون با ممد خان تویِ محل زیاد دعوا کرده بود و همیشه بدجوری کتک خورده بود. خلاصه آخر سر تنها کسی که به دادِ آقام رسید ننه بزرگم بود که با یه نشقه حساب شده جونِ پسرشو نشون داد.
روزِ فینال وقتی داور هردو نفر رو صدا کرد که برن رویِ رینگ آقام نرفت. همه انگشت به چیز مونده بودن که قضیه از چه قراره؟ اون موقع بود که آقام به داور گفت من رویِ رینگ نمیرم چون ممد خان اسرائیلیه من باهاش مبارزه نمیکنم و کلاً سالن رو ترک میکنم !! داور که یه ابرام آقا نامی بود و سرِ محل سوهون پزی داشت با تعجب گفت: مردِ حسابی من این بنده خدارو تا ده نسل قبلش میشناسم این همه کس و کارش اهلِ دولابن آخه رو چه حسابی میگی اسرائیلیه؟ آقام هم نه گذاشت نه ورداشت گفت همینکه گفتم ! بعد عینِ بز دوید و سالن رو ترک کرد! از اون روز تا الان از بس آقام خوب نقششو بازی کرد هنوز نصفِ مردم دولاب ممد خانو که میبینن روشون رو میکنن اونور ! تازه اکثرِ کاسبها هم باهاش داد و ستد نمیکنن ! این اواخر حس کردم خودِ ممد خان هم به خودش شک کرده! از بسکه هرچی پیرتر میشه بیشتر شبیهِ " نتان یابو " میشه...!


سه شنبه 12 مرداد 1395

...

   نوشته شده توسط: علی .م    

... اصلا نمیشه نقش آقا طاهر رو در ادبیاتِ جهان نادیده گرفت! خیلی شاعرِ گولاخی بوده! شعر وقتی که اختراع شد همش  یه بیت بود! اما همین آقا طاهر اومد گفت یه بیت کمه بکنیمش دو بیت! از اونجا شد که دوبیتی به وجود اومد. بعضی از شعر های بابا طاهر انقدر فلسفی و عمیق و کوانتوم بوده که بابای کسایی مثل استیون هافکیز رو در آورده! مثلا این شعر رو دقت کنین. میفرماید: به اینجا بنگرم اینجا تو بینم / به اونجا بنگرم اونجا تو بینم !  این بابا انقدر به درجاتِ عرفانی رسیده بوده که بر هرجا مینگریسته اونجا یکی رو میدیده!! این خیلیه ها . البته بعضی از مورخین الاغ اعتقاد دارن که اینا عوارضِ مصرف موادِ مخدر صنعتی بوده ! اما زر میزنن. اینا همه عرفان بوده وگرنه اون موقع اصلا صنعت نبوده که بخواد موادش باشه! من دارم روی یه کتابی کار میکنم به اسمِ تاثیر دوبیتی های آقا طاهر برروی هری پاتر ! که البته فکر کنم سالِ دیگه منتشر بشه. حتما بخرین و بخونین اما اسراف نکنین...!


سه شنبه 5 مرداد 1395

...

   نوشته شده توسط: علی .م    

دیشب توی دولاب حادثه تروریستی شد به چه گندگی ! چند نفر که صورتاشون رو با کیسه زباله پوشونده بودن ساعت یازده شب حمله میکنن به اجتماع مردمی که تویِ صفِ نون سنگک وایساده بودن! همه رو با تیر کمون مگسی میبندن به رگبار ! بعد هم فرار میکنن. تا الان هویتِ هیچ کدوم از مهاجمین معلوم و اینا نیست و لی یکی از شاهدایی که در محل حضور داشته گفته یکی از تروریستها با اون یکی از تروریستها با زبونِ اسکاندیناویایی صحبت میکرده ! این حادثه تا الان کشته نشده و لی دو سه تا مصدوم داشته. یکیش هم همین ممد خانِ خودمون بوده که تیرِ تیر کمون خورده به واکرش و روش رو خط انداخته! هنوز هیچ گروه یا گروههایی کلا زیرِ بار این حمله نرفتن اما بالاخره که چی؟! آخر سرش باس زیر بار برن که...!


یکشنبه 27 تیر 1395

...

   نوشته شده توسط: علی .م    

برادرِ من کودتا بلد نیستی نکن! مگه مجبوری؟ هرکاری بلدیت میخواد. من خودم سی ساله استادِ جنگهای منظم و نا منظمم! فکر میکنی این دولابی که الان داریم توش زندگی میکنیم از اولش انقدر حقوقِ شهروندی داشت؟ نه داداش. آقایِ من خدا بیامرز که آژان بود سی چهل سال پیش با بقیه آژانها نصفه شبی کودتا کردن تا آزاد شد! من اون موقع در عینِ بچگی کودکی بیش نبودم ! قشنگ یادمه فرماندهیِ کودتا رو آقام بر عهده گرفت. تازه ننم هم از زیر کرسی اتفاقات رو رصد میکرد و به آقام اینا گِرا میداد! شیرزنی بود واسه خودش. یادمه اسمِ عملیات ، عملیاتِ زیر شلواری بود! چون نصفه شب بود آقام اینا با زیر شلواری کودتا کردن! در عرضِ نیم ساعت کلِ دولاب رو به تصرف در آوردن. رادیو تلویزیون رو گرفتن و آقام از پشتِ تریبون بیانیه شو خوند. انقذه قشنگ خوند که نگو! یادمه با شعرِ خانوم مهستی شروع کرد. میگفت ملتِ غیورِ دولاب توجه فرمایید : یه روز مردِ خدایی یه روز اهلِ ریایی...!


تعداد کل صفحات: 29 1 2 3 4 5 6 7 ...