تبلیغات
سرگیجه - ...
شنبه 9 آبان 1394

...

   نوشته شده توسط: علی .م    

دیشب توی دولاب سیل اومد. از بسکه بارون عینهون شیلنگ میومد. نصفه شبی از خواب بیدار شدم دیدم دارم روی آب میرم با پتو ! اولش فکر کردم دارم خواب میبینم که ماهی شدم انقذه خوشحال شدم که نگو! اما بعد که دیدم ممد خان هم بالش به بغل داره کنارم عربده میزنه فهمیدم که بلایای طبیعی شدیم! حالا شانس آوردیم اول یاخچی آباد گیر کردیم توی جوب وگرنه تا سه راه سلفچگون رو رفته بودیم! تازه برای بارِ اول بود که فهمیدم تایتانیک چی کشیده! خلاصه دو نفر مسیحی مارو به زور از آب کشیدن بیرون! روی کاپشنهاشون صلیبِ قرمز بود! آقام خدا بیامرز همیشه میگفت این ارمنی ها آدمهای خوبی هستنا اما ما باور نمیکردیم! یکیشون زرتی به من سِرُم وصل کرد اون یکی هم یه مشت قرص ریخت توی دهنم بعد هم گفت تا پنج دقیقه نفس نکش بذار قرصا اثر کنه! بیچاره ممد خان. دو ساعت بعد خبر آوردن که آخرین بار طرفای کاشون دیدنش! همینجوری داره میره حیوون! نه حیوونکی! خدایا به حق این روزای عزیز همونجور که یوسف رو از کامِ پلنگ کشیدی بیرون ممد خان رو هم دریاب!! الهی آمین...


كیهان
یکشنبه 10 آبان 1394 01:53 ب.ظ
ای بابا حالا بی چاره گیریم از آب اومد بیرون این همه راه را چطور بر گرده؟حتمن جیب خالی هم هست حیونكی!
ساره
یکشنبه 10 آبان 1394 09:52 ق.ظ
باز خوبه حالا روی آب می رفتی ... اگه دور از جون زیر آب می رفتی و پرویز دریایی میشدی ممكن بود حتی به جوب یاخچی آباد كه هیچ، سلفچكون هم گیر نكنی
ساره
یکشنبه 10 آبان 1394 09:43 ق.ظ
خیلیه ها ! با یه بارون شیلنگی تا كاشون بری !!!
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.