تبلیغات
سرگیجه - ...
شنبه 1 اسفند 1394

...

   نوشته شده توسط: علی .م    

یادش به خیر. خدا کنه آدم نیفته به اونروزی که بگه یادش به خیر. بچه بودم. آقام منو سوارِ خودش کرد و رفتیم کوه. یه حسِ عجیبی توی چشاش بود که البته فهمیدم شاشش گرفته بود وسطِ راه خدا بیامرز!! رسیدیم بالای یه تپه ای. زیرِ پامون تا چشم کار میکرد هیچی نبود!! اونجا که رسیدیم منو گذاشت پایین. بعد رفت به یه تخته سنگ تکیه داد و سیگارشو روشن کرد. دو سه تا پک که زد یه نیگایی به من کرد و گفت میدونی واسه چی آوردمت اینجا بچه؟ گفتم: نه آقا جون.  گفت : راسیاتش خودمم نمیدونم! اما الان جو یه جوریه که خوراکِ نصیحت کردنه! میخوام یه نصیحتی بهت بکنم. گفتم: بگو آقاجون.  به افق خیره شدو زیر لب گفت : هیچوقت توی زندگیت گهِ زیادی نخور!! توی چشاش یه جادوی خاصی بود! گفتم: چشم آقا جون.  لبخندی زد و گفت : آفرین کره خرِ من! بعد رفت پشت تخته سنگه و شاشید. بعدش اومد منو سوارِ خودش کرد و برگشتیم به سمتِ خونه....!
یادش به خیر. خدا کنه آدم نیفته به اون روزی که بگه یادش به خیر...!


ساره
شنبه 1 اسفند 1394 08:54 ق.ظ
حتم دارم اون جادوی خاص توی نگاهش بوده كه اون نصیحت اینقدر عمیق بر روح و جانت حك شده ... خدا سایه ی شما رو از سر ما و كل دولاب كم نكنه
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.