تبلیغات
سرگیجه - ...
دوشنبه 27 اردیبهشت 1395

...

   نوشته شده توسط: علی .م    

وقتی برمیگردم و به عقب نگاه میکنم عقبمو میبینم که داره به من نیگا میکنه! یعنی اونم حیرونه که این چه عقبیه که من دارم! یادش به خیر عینهو بز گذشت زندگی! انگار همین دیروز که غروبِ هر شب جمعه میرفتیم ابن بابویه و سرِ خاکِ میتِ این و اون شمع روشن میکردیم و آب ول میکردیم روی سنگِ بزرگوارای مرحوم تا بلکه یکی از کس و کارشون پیداش بشه و دستش بره توی جیبش و یه دوتومنی بذاره کفِ دستِ من و هوشنگ. یه بار هوشنگ گفت بیا بریم هرجا که دیدیم بالا سرِ یه قبری یه اسکلی نشسته ما هم وایسیم کنارش و یه فاتحه بخونیم. اینجوری بیشتر بهمون دستخوش میدن. من هرچی فکر کردم دیدم فاتحه ماتحه بلد نیستم. به هوشنگ گفتم تو بلدی؟ گفت آره بابا کاری نداره که. یه سوره حمد میخونی با یه قل هو الله. هرجاشم یادت رفت از الکی پیس پیس کن زیر لب! ما هم که چون هیچیشو بلد نبودیم فقط پیس پیس میکردیم عینهون مارِ عینکی. حالا سی سال از اون دورون گذشته و من فقط همون پیس پیسه رو بلدم. هربار میرم سرِ خاکِ آقام خدابیامرز شب میاد به خوابم. آخرین بار گفت بیبین یه بار دیگه بیای بالا سرِ قبرِ من وایسی پیس پیس کنی از توی گور پا میشم میام بیرون یه جوری میزنمت که تا آخرِ عمرت پیش پیش کنی!! 
چه زود گذشت. هروقت برمیگردم و به عقبم نیگا میکنم میبینم عقبم هم داره به من نیگا میکنه...!


 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.