تبلیغات
سرگیجه - ...
دوشنبه 22 خرداد 1396

...

   نوشته شده توسط: علی .م    

ما اینور بودیم اونا اونور. بعد اونا اومدم اینور ما رفتیم اونور ! همه سر در گم و اینا بودیم! هر دو گروه داشتیم از شیوه یِ جنگهای نامنظم و قر و قاطی استفاده میکردیم. همیشه وقتی بینِ دولاب و گود عربها جنگ میشد ، برنده اون کسی بود که مشتِ اول رو میزد. خلاصه ما به فرمانِ اصغر آقا چشم گربه گنده لاتِ دولاب یورش بردیم به سمتِ اونا . نبردِ سختی در گرفت ! هر کس به هر کس میرسید یه مشت ول میکرد پایِ چشمش. تویِ همین داستانها بود که من دیدم یه نفر داره با گراز ! نه ببخشید با گرز از عقب حمله میکنه به سمتِ ممد خان ! یه خیزِ بلند عینهونِ آهو برداشتم و قبل از اینکه بتونه خودشو برسونه به ممد خان با حرکتِ سنجاب پرنده تعادلشو به هم زدم ! طرف که دید اینجوریاس اومد طرفم که به من حرکتِ بشقاب پرنده بزنه ، غافل از اینکه من خودم بدلکارم ! با یه جا خالی و یه حرکتِ آفتاب پرنده چنون ضربه ای بهش زدم که ضربه دونش یه متر جا به جا شد! ممد خان که دید من جونشو نجات دادم روحیه یِ مزخرفی ! نه ببخشید مضاعفی گرفت و با تبر زد به دلِ دشمن ! بدجوری دلِ دشمن درد گرفت! اونا که گرخیده بودن شروع کردن به عقب نشینی اما ما ولشون نکردیم و شروع کردیم به جلو نشینی ! اصغر آقا چشم گربه فرمانِ آتش صادر کرد! مارو میگی همه جمع شدیم دورِ یه پیت حلبی و آتیش روشن کردیم و جاتون خالی سیب زمینی ای زدیم که اونورش نا پیدا...!


ساره
شنبه 27 خرداد 1396 08:08 ق.ظ
... اون خیز بلند آهویی ت كشته منو بعد چرا وسط راه این خیزه، آهو تبدیل می شه به سنجاب ؟ فكر كنم ازون حركت های فوق حرفه ای باشه كه فقط شائولینگ كارا بلدن
ساره
شنبه 27 خرداد 1396 08:06 ق.ظ
فرمان آتش آخرش خییییلی چسبید
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.